به تو و چشمای روشنت قسم
من میخوام همیشه عاشق بمونم به تو و چشمای روشنت قسم
با ترانه های آفتابی تو می تونم به صبح فردا برسم
این همه خاطره رو چی كار كنیم نمیتونیم كه از اونا بگذریم
واژه شروع شعر من تویی بیا تا آخر خط با هم بریم
واسه چی میخوای كه تنهام بذاری چرا باید تو رو از یاد ببرم
یادمه یه روز نشستی روبهروم گفتی كه محاله از تو بگذرم
بیا با هم آسمونو طی كنیم تو به من یه فرصت تازه بده
می دونم كه چشمای عاشق تو راه و رسم عاشقی رو بلده
توی این شبای تلخ و سوت و كور بیا تا خورشید و پیدا بكنیم
اگه امروز و گرفتن ازمون بیا فكری واسه فردا بكنیم
زندگی باید کرد
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه باید رویید در پس این باران
گاه باید خندید بر غمی بی پایان...
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
ترا میخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
زپشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد برویم
چو من سر میکنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید بسویم
اگر ای آسمان خواهم که یکروز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
زمن بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوزدل خویش
فروزان میکنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان میکنم کاشانه ای را
این شعر زیبا از فروغ فرخزاد است.
وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی
به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه
فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم
امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم
حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو
حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی
حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات
وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری
حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دستاش نره
حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر
امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر
حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی
حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی
رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی
حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن
دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن
همه شب صورت خود را به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و بر سینه نفس می آید
بر تو ای یار وفا خواهم کرد
نبودی بی تو پنهان گریه کردم
تو را دیدم و خندان گریه کردم
برای اینکه اشکهایم را نبینی
نشستم زیر باران گریه کردم
تو رازی و ما راز
پرده، اندكی كنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت.
رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان.رازی به اسم هر چه كه میدانی.
و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، كه هر سنگریزهاش به رازی آغشته بود و از هر لحظهای رازی میچكید.
در این سوی رازناك پرده، آدمیان سه دسته شدند.
گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند.
خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را میگشاییم؛ و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند.
خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید كه درگشودن همان راز نخستین وابمانید.
و گروه سوم اما، سرمایهای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی.
جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو كه چه باید كرد و چگونه باید رفت.
خدا گفت: نام شما را مؤمن میگذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید.
آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابهلای رازها عبور داد و در هر عبور رازی گشوده شد.
و روزی فرشتهای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید.
و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند.
و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستی رازناك به سلامت گذشتند.
انجلینا جولی بر اثر تصادف در گذشت
عکس بالا به فارسی ترجمه شده
غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر
در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است بیرون
جهید وخود را درآسمان بیکران آبی سوار بربال پرنده محبت دید.
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان
فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابه لای صخره ها
و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد
و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
توی ساحل که بودم اسمتو به روی دریا می نوشتم
توی صحرا که بودم اسمتو روی برگا می نوشتم
زمستون که می شد اسمتو روی برفا می نوشتم
شب که از راه می رسید اسمتو به روی افتاب می نوشتم
وقتی خدا خسته می شد اسم تو رو تو نامه واسش می نوشتم
تنهای تنها که می شدم اسم تو رو به روی چشمام می نوشتم
توی باغ پر گل که می رفتم اسمتو روی گلها می نوشتم
اما این بار فقط می خوام اسمتو به روی قلبم بنویسم...
به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم
وقتی تو رفتی دلم گرفت، آخر با تو عاشق بودم و با تو می شد تا پیشواز صنوبرها رفت و
پرستوها را تا دیاری دور بدرقه کرد، وقتی رفتی دلم شکست، آخر با تو می شد تا آن سوی
پرچین دل ها کوچید و عشق را زیباتر دید.
وقتی که رفتی دلم گریست، آخر با تو می توانستم دلتنگی هایم را به ضریح چشمانت بسپارم و
تبسم ستاره ها را در برق نگاهت ببینم.
وقتی تو بودی دلم چه آرامش غریبی داشت و اینک بی تو دلم در جستجوی کوچه ایست که به
باغ بپیوندد، بگو ای مسافر من!برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم؟!
با اینکه تنها موندی و هیچکسی و نداری
عزیز من غصه نخور وقتی خدا رو داری
عزیز من گریه نکن فدای قلب تنگت
حیفه که بارونی باشه اون چشمای قشنگت
خسته نشو؛خسته نشو از این روزای خسته
من که این و خوب می دونم چقدر دلت شکسته
بزار تا دنیا بدونه این تویی که نباختی
با او همه در به دری روز و شبا رو ساختی
بزار تا دنیا بدونه هنوز دلت جوونه
عزیز م من خسته نشو از دست این زمونه
یه روزی از همین روزا غصه و غم می میره
این روزگار بی وفا به دست تو اسیره
یه روزی هم صدا میشی با نغمه های تازه
ترانه هات عوض میشه..اگه بدی اجازه
خسته نشو؛خسته نشو از این روزای خسته
در به دری تموم میشه..پس دیگه گریه بسته
طاقت ندارم آخه من تورو پریشون ببینم!
توی دلت چی میگذره؟ غمو تو چشمات میبینم!
چیکار می تونم بکنم ، جز اینکه آرزو کنم
تمام غصه های تو ، فقط مال خودم بشه
ه بهانه زندگی آفریده شدیم
به بهانه عشق زندگی می کنیم
به بهانه دوست داشتن عاشقیم
به بهانه بهانه گیری غصه می خوریم
به بهانه بی صبری دوست داریم دنیا تموم شه
به بهانه گریه شب را می خواهیم
به بهانه نا امیدی دوستدار مرگیم
اما هیچ کس فکر نمی کنه که همه بهانه ها به دست خودشه
هیچ کس نمی خواهد بفهمه که همه بهانه ها شیرینن
هیچ کس نمی خواهد بفهمه که این بهانه ها هستند که آدمو زنده نگه میداره
کاش همه می فهمیدن که زندگی یعنی بهانه...

گیرم بازم بیای و از عاشقی بخونی
گیرم تا دنیا دنیاست ٬ بیای پیشم بمونی
روز غمم نبودی ٬ خوشیت با دیگرون بود
من و به كی فروختی؟ اون از ما بهترون بود؟
میای بیا ٬ ولی حیف ! حیف دیگه خیلی دیره
حالا كه خاطراتت یكی یكی میمیره
كی گفته بود كه تنهام وقتی تو رو ندارم
اینم میگم بدونی منم خدایی دارم
برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی
غرورتم شكستن به چیت داری می نازی؟؟؟
این جملات دکتر شریعتی واقعا منوبه فکر فروبرد
زن عشق میکارد و کینه دور میکند
دیه اش نصف دیه ی توست و مجازات زنایش با تو برابر !!!
میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن 3 همسر هستی
برای ازدواجش در هر سنی اجاره ولی لازم است و تو هر زمانی که بخواهی به لطف قانون گذار میتوانی ازدواج کنی …
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو…
او میزاید و تو برای فرزندانش نام انتخاب میکنی …
او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد …
او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی …
او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر!!!…
و هر روز او متولد میشود,عاشق میشود , مادر میشود , پیر میشود و میمیرد … و قرن هاست که او عشق میکارد و کینه دور میکند چرا که در چین و شیارهای صورت شوهرش به جای گذشت زمان , جوانی بر باد رفته اش را میبیند و در قدمهای لرزان شوهرش , گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد , سینه ای را به یاد میاورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میکند … و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال ار درد … و این رنج است !!!

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
کاش اینجا بودی
کاش در باغچه سبز دلم می ماندی
کاش شعر غم من را
ز افق های غریب نگهم می خواندی
کاش اینجا بودی
کاش گلهای فراق تو گهی می پژمرد
کاش گنجشک دلت
در غم من می آزرد
و جدایی می مرد
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
بخار دلتنگی نشسته بر شیشه ی احساسم را
هیچ
" هایی "
پاک نکرد...
،شنیدم،شنیدم!
غزل سُرایی بس است...
این داستان را تمام كنید، حتی ناتمام!
نقطه ای بدهید بر سر هریك،نقطه ای بدون سرخط! اینبار به خودتان هم نقطه ای بدهید!
بدهید وتمام شوید...
حتی به دروغ هایتان هم نقطه ای بدهید!
سال ها شنیدم...
از درد هایم،دل تنگی هایم،نگرانی هایم...
بس است!
به من هم نقطه ای بدهید.
میخواهم نقطه ام را سفت در آغوش بگیرم..بدون سرخط!
می خواهم تمام شوم(نقطه)
نکند باز من عاشق شده ام؟
که چنین زار و پریشان شده ام

و چرا ؟؟مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد ؟؟؟

نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

من نمی دانم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟؟

و مرا می شکند ، می سوزد

و مرا زود به هم می ریزد .

راستی !....
نگرانی من از بابت چیست ؟؟؟

و چرا اینهمه رفتار ترا می پایم

و چرا اینهمه دلواپس... چشمان توام؟؟؟؟

ریشه ی اینهمه دلتنگی چیست ؟؟؟

نکند باز من عاشق شده ام؟
آه چه حالتی دارد! نه به وصف میآید و نه به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود و بجود و طعم و عصارهاش را بمکد و تفالهاش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمتها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش میزند و او به گریه میافتد و از درد فریاد میکشد، اما چه میکند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونههای خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است میافکند.
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم .
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم .
آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم
و به شوق تو اشک می ریختم ،اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
تا شاید جاده ای دور ، هنوز بوی خوب بهار را وقتی از آن می گذشتی
در خود داشته باشد که مرهمی باشد برای دلم .
بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن تویی که در ذهن خسته همیشه بهاری
میخوام بگم دوستت دارم ولی بازم روم نمیشه
این دل بیقرار من یه لحظه آروم نمیشه
میخوام بگم دوست دارم میخوام که با تو بمونم
شعرای عاشقونمو فقط واسه تو بخونم
میخوام بگم دوست دارم هر جا باشی هرجا باشم
تو شادی و توی غما میخوام کنار تو باشم
میخوام بگم دوست دارم بگم تو قلب من تویی
اگه که درمون ندارم بدون که درد من تویی
میخوام بگم دوست دارم یه عالمه خیلی زیاد
شب که بهت فکر میکنم من دیگه خوابم نمیاد
میخوام بگم دوست دارم میخوام که اینو بدونی
اگه نمیتونم بگم اینو تو شعرام بخونی
اگر یه آرزو داشتم می خواستم اشک تو باشم توی چشات متولد بشم و روی لبهات بمیرم اما اگر تو اشک من بودی از ترس از دست دادن تو هرگز گریه نمی کردم
عاشق تر از قبلم تو بمون پیشم دور از چشات هرگز اروم نمیشم عاشق شدن خوبه اگه عشقه تو باشه تنهام نذار تا بی تو دنیام از هم نپاشه
بیا ای بی وفای من و امشب را .... فقط امشب برای خاطر آن لحظه های درد کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن که من امشب برای حرمت عشقی که ویران شد ، برایت قصه ها دارم تو امشب آخرین اشک مرا بروی گونه می بینی و امشب آخرین اندوه من مهمان توست بیا ای نامهربان و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم و تنهایی همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود که من در وصف چشمانت کلامی سهل بنویسم درون شعر های من همیشه نام و یادت بود درون قصه های من همیشه قهرمان بودی ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من برو ای خاکی خسته اگر امشب به میل من کنارم تا سحر بیدار ماندی برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم که امشب میزبان رنج من گشتی
می زدم با یاد تو بر چمنها
به هر سو كه سر می گرداندم
تو بودی فقط با یك نگاه تنها
كه نفته بود در آن هزاران سخن
و رفته بود از یاد در دلت عشقم
كه در نگاهت دیگر
آن ستارههائی را نمی شددید
می درخشیدند با دیدار من
دیگر از یاد بردهای مرا برای همیشه
نمی شود خواند در نگاهت سرود هیچ عشقی
و اثری از محبت نیست در كلامت
و دیگر شنیده نمی شود از زبانت نام شقایق را
بر نمی خیزد از دستانت نوازشی
و وجودت نیست تا شاد كند این دل را
چه زیبا بودی آن وقتها كه می آمدی ولی اكنون
می شود خواند در نگاهت جدایی را
نگفتی با زبان هیچ گاه تو خواهی رفت
با من گفت سكوتت ولی هزاران سخن آشكار
كه خواهی رفت به زودی زود
و اكنون كه رفتهائی
قدم می زنم بر چمنها به یاد تو
و به ارمغان می آورد نسیم برایم بوی تورا
نجابت را تو چشمای تو خندم
طریق عاشقی باتو سرودم
عزیز و دل سپرده که بودی؟
که با تو به کرانی پر گشودم
کران تا به کران باتو نشستم
ز چشمانت نگاهت را ربودم
نگاهت را به چشمانم نهادم
نگاه عاشقانه ات را ستودم
تورا تا آسمان همراه بودم
به یادت ز آشیانه پر گشودم
تو را تا اوج فریاد کردم
به یادت زندگی آغاز کردم
تو ای رفیق جاده های بی کسی
وای تبسم هلال ماه من
به انتظار دیدنت
کنار برکه های بی سوار
تمام لحظه های ناتمام من
تمام میشود
و من همان تبسم غریب یک نگاه منتظر
همیشه مانده ام کنار موج لحظه های بی کسی
که یک غم نگاه آشنا
سکوت و خلوت مرا
به وسعت تمام التهاب کوچه ها
پر از سرور می کند
دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی ز من
دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من
می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست
خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست
وقتی نمی بینم تورو چشمامو واسه کی بخوام
نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام
انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود
رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود
یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم
به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم
صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هر کی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده
دیگه بسه راضی نشو این جوری در بدر بشم
از یادنبر كه از یاد نبردمت!
از یاد نبر كه تمام این سالها با هر زنگ نا به هنگام تلفن از جا پریدم
گوشی را برداشتم و به جای صدای تو صدای همسایه ای
دوستی دشمنی را شنیدم!
از یاد نبر كه همیشه بعد از شنیدن آهنگ های عاشقانه
در اتاق من باران بارید!
از یاد نبر كه با تمام این احوال
همیشه اشتیاق تكرار ترانه ها با من بود
همیشه این من بودم
كه برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم
همیشه حنجره من هواخواه آواز آرزوها بود!
همیشه این چشم بی قرار…
چشم به دنبال بودن تو بود
همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود
نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم
نه حتی فرصتی كه دمی نگاهی به عقربه های ثانیه شمار بیندازم
با آرزوهای آن ور دیوار زندگی كردم
با خواب های بر باد رفته
منتظر بودم روزی بیاید
كه همه در خیابان به همدیگر سلام كنند
چاقو تیز كن ها بادكنك بفروشند
و سرو كله تو از آنسوی سایه سار فانوس ها پیدا شود
هنوز هم منتظرم
از گریه های مكررم خجالت نمی كشم !
سكوت بیمارستان بیداری را رعایت می كنم
كاری به حرف و حدیث این و آن ندارم
نمی دانم امروز چندم جهنم است.
نعش دوازده ستاره بر دوش دارم.
سیر از گرسنگی ام و هی به تو می اندیشم .
هنوز ردپاهایت را به سینه قاب كرده ام.
شب ها دلتنگی هایم را خواب می بینم.
امروز حوصله ام ابریست خدا كند ببارم…
شکوه از معشوق....